X
تبلیغات
مجموعه اشعار علیرضا زارعی نژاد
غزل - ترانه - مثنوی - دوبیتی - رباعی -متن ادبی - دانلود شعر- عکس

 

پیامبر اکرم (ص) می فرماید :
نشان منافق سه چيز است : سخن به دروغ بگويد ، از وعده تخلف كند و در امانت خيانت نمايد

 

مرده ام در این قفس  لنگ ِ بند و چوب دار

خسته ام زپیش و پس مانده ام در این فرار

 

 عهد خود گسسته ام  در دلت نشسته ام

 با منی و رسته ام   رفته ام از این قرار

 

در نبود خود گم  ام  بسته ی تناوبم

این منم که رفته ام   این تکیده  در حصار ؟!

 

ای غروب بی قرار تا طلوع ماندگار

ای حضور بی بدیل ای عزیز غمگسار

 

خلسه ات قنوت ِ دل  غصه ات سجود گِل

ای تو تار و پود ِ دل  وا رهانم از قمار

 

 با توام ولی چه سود  مست و مبتلای بود

بی منی و در برم ،  دوری از لب و کنار

 

  داغدار ِسر بدار   داغ دل زسر مَدار

 عاشق ِ شکسته را در بهانه واگذار 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

 

 پیامبر اکرم (ص) می فرماید :
برای بقا خلق شده اید نه برای نابودی و فنا و با مرگ تنها از جهانی به جهان دیگر منتقل می شوید

دل پُر از سوزاست و افسوسش که سازی ننگرم

سر پر از اسرار حکمت گر چه سری ننگرم

 

جان نگینی در فلاخن رفته اما بی نشان

چون شهابی در خروشم گر چه هوشی ننگرم

 

در پی معنی دوان در کوچه بازار زمان

معنی اندر کس نبینم جز محالی ننگرم

 

گرچه هر زه تازه محفل در شبانگاه دلم

مقصدی خواهم ولی افسوس راهی ننگرم

 

کشتی عمرم اگر در ورطه ی توفان قُتاد

غم نباشد از خطر چون بیم جانی ننگرم

 

من که بی یادی زپیشینم در این دنیا شدم

برپسینم خوش خرامم چونکه بیمی ننگرم

 

دیده بگشا ای علی سقراط بین و حلم او

چونکه گفت از بهر بی علمی به بیمی ننگرم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم آذر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

امام صادق(ع) می فرماید :

براستی که مومن به منزله کفه ترازوست هر اندازه ایمانش افزوده شود

 امتحانش نیز سنگین تر می شود.

 

نازی سلام

 

 نازی سلام دلبر خوبم  مه تمام

ای بهترین بهانه ی هستی  یقین تام

 

نقل و  نبات در دل من آب می کنی

جان می ستانیم به دو بوسی که مبتلام

 

دانم به خال ابرویت این جان محقر است

شرمنده دل  نشسسته  دو زانو  به احترام

 

دل را به عشوه ای تو به تاراج برده ای

بنیاد عقل و دین تو چپو  می کنی مدام

 

کردم  تعارفی  که مرخص شوم  ببخش

صد شکر گویم اش که به خواب است هر دو پام

 

دیگر مرا توان نگفتن نمانده است

من دوست دارمت به خدا ای مه تمام

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم آذر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
پیامبر اعظم (ص)

بهترین کارها پس از ایمان به خدا دوستی با مردم است

                                                                      (کنزالعمال ،ج۹، ص۵)

 سجده ی دل

 

ای همه روی تو چون ماه و همه مهر تو جُود

گشته از صورت مهتاب تو مهتاب کبود

 

دوش در حلقه ی دل مطلع سر مشق تو بود

نکته ها رفت بر آن گر چه بدانم نشنُود

 

علم و عرفان و خرابات سه دام راه اند

بارک ا... سماوات به کس گفت  شنود؟

 

بی سبب نیست اگر از همه عالم رسته

بر سر کوی تو افتاد دلم سر به سجود

 

بی خود از خود شده مستم به لبی شکّر ریز

آبرو خسته ی ره بود - کمی رفت غَنُود

 

من و معشوقه و مژگان سیاه و لب لعل

از دل گمشده در دوست خبر بود نبود

 

سر تو باد سلامت که سرم پُر می کرد

 عشق در ساغر جان کرد و غم کهنه زدود

 

کاش ای ظلمت شب ،عمر تو را تا به ابد

کور ِ مهر ِ صنمی ماه شدم  نور چه سود؟ 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
 

پیامبر اعظم (ص)

کم شباهت ترین شما نسبت به من بخیل زشتگوی بد زبان است.

--                                                                     

رو نمای میش گون

لحظه ای جانا زقید تن برون آشاد شو

از مدار بندگی بی چار و چون آزاد شو

 

چند روزی با می و میخانه ماوایی بگیر

در گذر از این خرابه جان جان آباد شو

 

او که از رندی و از کنج خفائت آگه است

رو بسوز این خرقه و دلق ریایی راد شو

 

پس چه بهتر بر کنی این رو نمای میش گون

گرگ زادت مادر گیتی همانی زاد شو

 

یا به ره اعلی بیاب و از درون شو مُنجلی

یا بسر رو اسفلی همجو  رعا در باد شو

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
 

پیامبر اعظم (ص)

  بهترين كارها در پيش خدا نگهداري زبان است .

                                             ( كنز العمال ، ج 3 ، ص 551 ، ح 7851)

گفتی نویس و نویسم برای تو

می گوی میر و بمیرم برای تو

 

در وصف گل و طبیعت توان نوشت

جانا کجاست واژاه ای حدّ صفای تو

 

ازگل فراتر و تو ز گل بی ریاتری

کی می توان نوشت کلامی برای تو ؟

 

یزدان که آفرید تو را گفت مرحبا

می از تو ریخت صبح ازل من فدای تو

 

معصوم هستی و معصومه چهره ای

پرکن پیاله را که شدم مبتلای تو 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

امام علی(ع) می فرمایند :

اگر نفس خود را به کاری مشغول نکنی او تو را مشغول می کند

توای زیبا سرشت نیک پندار

زآماج فلک زنهار هشیار

 

به دام هیچ صیادی نیفتد

هر آنکس فکر بودش پیش گفتار

 

اگر از حرف رعنا می هراسی

به آذین تدبر بند گفتار

 

دگر کفتار با کردار می دار

چرا که گفته بی کردار بیکار

 

درخت گفت را ثمن عل دار

که گفتِ با عمل را جان خریدار

 

سپس قاموس دل پاک از زر و زور

برای بذر نیک معرفت دار

 

به سّر حق اگر خواهی رسی دان

که در  (من العرفه النفس) پدیدار

 

اگر معنی دین خواهی همی دان

که بهر خود ضعیفی را میازار 

 

وگر آسایش عقبا بخواهی

تو را پندی است جانا گوش می دار

 

که بر خوبی شتابان باش و خوش باش

و از بد می گریز و باش بیزار

 

پسر معنای این گفتار برگیر

مگو که خود علی مست است و بی عار

 

گهراندر صدف  آمد پدیدار

زلطف دّر صدف را دوست میدار


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

 

لطفا برای دانلود غزل بربال خیال و فصل درنگ بصورت(تصویری)

روی اسم شاعر  علیرضا زارعی نژاد   کلیک بفرمایید

و برای دسترسی به کتاب دیجیتال شامل ۲۰ شعر ازمجموعه شعر

کمتر از نقطه ی واو شاعر بصورت ( pdf )

 روی کتاب دیجیتال   کلیک بفرمایید

           


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

 

امام باقر (ع) می فرماید :


همه كمال در سه چيز است: 1ـ فهم عميق در دين 2ـ صبر بر مصيبت و ناگوارى 3ـ اندازه گيرى خرج زندگانى

 

 

او که  چون سایه زشخص تو جدا نیست منم

در صف عشق و جنون فکر بلا نیست منم

 

او که  مجنون تو لیلی شد و بیزار زخویش

سر به کوه و کمرش یار روا نیست منم

 

او که زندان سر زلف تو در بندش کرد

بند بوسیده ودر بند رها نیست منم

 

او که   صد چاک زمژگان سیه داشت ولی

یارش هم در غم او فکر شفا نیست منم

 

او که  جان را به هوای لب نوشین بخشید

نقد جانش به لبت هیچ بهانیست منم

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

 

ای خوشا روزی که بر گورم خرامان بگذری

در پی نام علی الواح گوران بسپری

 

گوشه چشمی با هزاران منت اندازی به من

ایستاده بر سرم گویی که تاجم بر سری

 

از صدای شیحه ی اسبت مرا افسون کنی

از می وحدت مرا حیرون تر از مجنون کنی

 

با شکنج طره در دست صبا بوی مسیح

جان من را بی فنا احیا تر از احیون کنی

 

من صدای حمد از ناقوس قلبت بشنوم

رونق از صوت و مناجات ملائک بر کنی

 

ای خوشا روزی که بر گورم خرامان بگذری

با اشارت از ملک پرسم که نیکو منظری؟

 

ای خوشا صحرای محشر با حضور روی تو

از گلستان دلستان تر از بساتین بر تری

 

ای خوشا روزی که بر گورم خرامان بگذری

در پی نام علی الواح گوران بسپری

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
راز پنهان جهان کم جو که خوابی بیش نیست

آنچه صوفی در نهان گوید عذابی بیش نیست

 

معنی اش را صد هزاران سال جویا گشته ام

قیل و قال کفرو دین سر درد نابی بیش نیست

 

زاهد و صوفی و پیرو مرشد و قطب و قلاش

راهب و مجذوب و ملا لن ترانی بیش نیست

 

آنچه زاهد در مکاشف راز پنهان گویدش

فاش گویم در بساطش جز سرابی بیش نیست

 

آنکه از معنا بری شد در کلام تو چه سان

می بگنجد ای فلان اینها نه آنی بیش نیست

 

سرّّ وحدت رو مجو از حد برون افتاده او

وحدت و کثرت محاط اندر حصاری بیش نیست

 

چون تواند عاقلش محدود دارد ذات حق؟

چون حدود از حکم مخلوق خرابی بیش نیست

 

این سماع و این دعا و این نمازو این نیاز

مرحمی بر خاطر تشویش جانی بیش نیست

 

بر علی گبر و یهود و بت پرست و برهمن

جمله من حیث الحقیقه این همانی بیش نیست  

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
از غم عارض گل سبزه دوان یعنی چه؟

سر به زانوی فغان سرو جهان یعنی چه؟

 

پیر میخانه سرا سیمه  دوان  باده فشان

بر سر بوالهوسان باده فشان یعنی چه؟

 

عارف خانقه و زاهد سجاده به کف

هر دو مجنون به در دیر مفان یعنی چه؟

 

آسمان خاک بلا بر سر عشاق فشاند

همه غرقابه به خون چشم مهان یعنی چه؟

 

جسد جام جم اندر کف کفتار لجن

اینچنین غالب و مغلوب بر آن یعنی چه؟

 

راهبان خلعت زیبا بصران حور سرشت

خواجه در صومعه تابوت کشان یعنی چه؟

 

گوش پر زمزمه آواز پر روح امین

از خدا شرب شهاعت طلبان یعنی چه؟

 

زیور آلات نباتی همه آذین به خزان

بلبلش خون دل و بال زنان یعنی چه؟

 

همه ذرات فلک رقص کنان تا بر دوست

شربت عافیتت کسب کنان یعنی چه؟

 

من مسکین نه فقط زار غم عارض گل

که بزرگان فلک مست دوان یعنی چه؟

 

علی گر جان دهد از بهر غم و درد نگار

کس نگوید که زجان رخت کشان یعنی چه؟

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
شبی شمعی به یک پروانه می گفت

خدا از ما دو تا من را پذیرفت

 

چو خوبان جهان را خوب گردید

از آن خیل گران من را پسندید

 

به لپام هاله ای از نور پاشید

تورا ظلمت مرا از نور پوشید

 

دلم دیوانه وجد وسما کرد

به رقص دائم سر مبتلا کرد

 

چنان از فخر خود آن شمع می گفت

زما لیخولیا در دانه می سفت

 

چو آن پروانه گشتی دور  او زد 

برایش سخت آمد لب بدوزد

 

درون سینه  ی شمع خوب کاوید

بجای دل نخی تابیده اش دید

 

اگر چه هر که سر حق بیا موخت

لبش را مهر کرده از سخن دوخت

 

ولی گفتا چو نابینا و چاه است

اگر خاموش بنشینم گناه است

 

به جستی عزم دشت نینوا کرد

چو آنش دان دل در شعله وا کرد

 

دم پروانه همچون اژدها بود

تمام جانش از نور خدا بود

 

نی ام پروانه من آتش فشانم

تب دل را به آتش می نشانم

 

خدایم سینه ای کرد آتش افروز

در آن سینه دلی وان دل همه سوز

 

هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست

نخ پی سوز غیر از سنگ و گل نیست

 

یه زره شور او در شعله افتاد

همان دم چون رقیه زود جان داد 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
 

وضوی می

ای که سودای سر عشق تو مجنونم کرد

می نابی به قدح ریخته مدیونم کرد

 

تا حدیث دل و دلدادگیم فاش شنید

نقل لطفی بسرم ریخته ممنونم کرد

 

من و معشوقه و مژگان سیاه و لب لعل

طره و زلف سیه بود که افسونم کرد

 

در سحر با می عشق تو وضو ساختمی

بانگ اذن دگری بود که محزونم کرد

 

از مصلای سبوی تو خدا خاسته بود

تو و آن نور خدا بود که مجنونم کرد

 

برو ای جغد ریا با من ویرانه میا

غیر این نیست ترازوی تو مغبونم کرد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

 معرفه النفس  

  من  همان زمزمه  جوي  سر كوي  توام       

                                         عاشق مست لب و عشوه  ا بروي  توام

  من  همان ذره ي مستغرق درياي وجود    

                                          به  سماع آمده  از  نرگس جادوي توام

     من همان  عُمّي بر لوح  نظر نقش خيال    

                                          نا ظر  منـظره ي  بُرقع  بر رو ي   تو ا م

     من  همان تشنه  هرجا يي معروف خِرد  

                                         به  طلب  آمد ه  مُستسقي  داروي توام

     من همان  كوس سلام سحر صبح اَلَست     

                                      سبزه ي هرزه ي شب روي سرجوي توام

    من همان طا ير فرخند ه فـردوس  بـرين 

                                        گرچه در بند ي شوخ  خَمش  موي توام

     من همان تاج شكوهم كِه كَه وكُوه بكوفت   

                                           يعني آن  بار  اما نتكش  ره پـوي توام

     من همان نفخه  روحم كه به دنبال گوهـر  

                                           خودِ خـود  باخته و آ ئينه  رو ي  تو ام

                       من همان كاش بفهمي تو ، علي قصه مگو

                       كوش آن  معرفه  النفس كه حق جوي توام

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

فصل  درنگ

من شاعرم و شعرمن آهنگ چنگ توست

شور آفرين شعر من آغوش تنگ توست

اينـگونـه  نـظـم    مـژه  را  بـهم   مـزن

تقطيع شعـرم از مژه ي  پُرشرنگ توست

هر  بـيت  ناب  كز سـر  دُرد  قلم چـكيد

تنها سيـاه  رنگـي  از آن  آبرنگ  تـوست

پروانه اي   رهـا  شده  از  بنـد  كثـرتـم

پـروا فسانه اي همه لنگ خدنگ توست

من شاعرم و رشد شعورم حديث عشق

ديوانه ام و اين صفتم عار  و ننـگ توست

جان گر ازاين قفس بپرد جاي شكوه نيست

چون  بهترين حقيـقت  فصل  درنگ توست


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

 

امام رضا (ع) می فرماید :

دوست هركس عقل او و دشمنش جهل اوست

گنج معاني

خوش صفائي است  اگر ديدة جان باز كنيم

صنمي نـو  طلـبيم و  شعف  آغـاز  كنيـم

دفتر دين  به  خرابـات  بريم  از  سر  صدق

گنجي از فهم  معا ني  به  جهان  باز  كنيم

درك نيكو  ببريم   از صدف و  گوهر دوست

تا   بـه  پوكـان   فـلك  پاكتـر از  ناز  كنيم

گر  چه  نيكوتر   از  اين  پير  بگفتا  كه رسد

چون  به  سلسال  رسد باز  طربساز  كنيم

جهلِ به جهل چه پوچ است بيا دست بدست

عـلم  به  جـهل   بيـابيم  و   بدلساز   كنيم

 دُردي دفتـر ديـن خالص خالص  مي  نـاب

خست  و  غفلت از اين شارح دين باز كنيم

دين  قدسـي و  سماوي  نبرد راه  به نقص

معرفت نا قصه اي دوست سبب ساز كنيم

دوش  با  گوش  خود  از پير شنيدم ميگفت

ديدة   جان به  سئـوالات  فلك  باز   كنيم

معرفت جمله نه از سيرت پاك ومه دوست

چشم  بر صورت و ابـروي و لبش باز كنيم

اي علي گر نبري  ره بـه لب و  بوس و كنار

نقشي  از خـاطر او  بر  نـظر آغاز  كنيـم

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آبان 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
 

شهر پر آشوب دل فریاد وانفسای ماست

سینه مالا مال درد از فقرجان فرسای ماست

 

بر در و دیوار در د آلود این دارالجنون

مشت کوبان از غضب با پنجه سایی های ماست

 

گفتمش چون از سر ما بر نداری دست و گفت

چون در آن کنج نهانی خانه دل جای ماست

 

گفتمش آنجا مکان دلربایی نیک خوست

گفت استاد قدر گفتا که این ماوای ماست

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

امام علی(ع) می فرماید :

هر کس که دو روزش مساوی باشد باخته است

 

 

دلُم تنگِ  دلُم تنگِ  دلِ تنگ

 اسیر هاون و سنگِ دلِ تنگ

 

که را گویم دلِ سر گشته ی مُو

رفیق ِ از دو پا لَنگِ  دلِ تنگ

 

مرو سنگی بزن ، نذرت ادا شه

سزاوار تلی سنگِ دلِ تنگ 

 

(غمِ عشقِت بیابون پرورُم کِرد)

سی تو با سینه می جنگِ دلِ تنگ

 

دلُم لنگِ دلی سنگِ پر از رنگ

چقدر ننگِ که  یک رنگِ ... دلِ تنگ

 

چرا کوک می کنی ساز دلُم ر ِ

چو می دونی بد آهنگ ِ دلِ تنگ

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
 

 چه قدر دلم برای  توی خودم

می سوزد

وقتی می بینم

تو    فکرم    نیستی 

---

با عرض سلام

و تشکر از وقتی که گذاشتید

در

 تو فکرم نیستی 

 ۴ ایهام مستتر است

که همه آنها مد نظر شاعر

۱-بی خیال منی و به  فکرم  نیستی

۲-به تو فکر نمی کنم

۳- در فکرم نابودی

۴- به شخص دیگری غیر از تو  می اندیشم

درود 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

 

کمتر از نقطه ی واو علیرضا زارعی نژاد

  

هیچکس باور ندارد

اشتیاق دلبری ها

عاشقی اسطوره گشته

 مرده در نا باوری ها

 

لودگی نامش جسارت ،

 عاشقی مشق حماقت

اعتماد ی بین شون نی ...

دوست پسر دوست دختری ها

 

عشق را با بند کفشی ،

پای بند خود نمودن

دل گسستن

باز بستن 

بازی ....در به دری ها

 

شوق فرهادی

نهاده 

شهد شیرینان

فتاده

یک پیامک کافیه تا

چند هفته همسری ها

  

ماهواره ماه داره ...

 هرکه داره غم نداره

ماه پاره بی شماره ...

داد از این بالا سری ها

 

 در جوانی... شور و شر کو؟

یک نشانی از پدر کو؟

غصه شد مو

زیر ابرو ...

وای از این فناوری ها

 

مرده در ناباوری ها

 اشتیاق دلبری ها

قصه دیو و پری شد

  التهاب روسری ها


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

 

دلم به عشق دیدنت 

 غرق غرور می شود

زشوق بوسه چیدنت 

 هاله ی نور می شود

 

ای همه پیچ و تاب من 

 سوژه ی  شعر ناب من

با تو دل خراب من 

 مست حضور می شود

 

چشمه ی نور هَل اَتی

 تُنگ بلور من چرا؟

بی تو دلِ فسورده ام 

 تَنگ و نَمور می شود

 

کاش که مال من شوی 

فانی فال من شوی

شور وشراب وشعرنو 

 سنگ صبور می شود

 

دیده به ره سفید شد

کور و کرِ امید  شد

زورق عشق در سراب 

وه که چه دور می شود

 

ای که تویی همه کس ام

بسته ای راه نفسم

کبوتر در قفسم  

 راهی  گور می شود

 

درد  دلم نهفته به

راز به کس نگفته به

گنج پُراز طلای جان

 زینت حور می شود

 

ای مه دلنواز دل

خانقه نیاز دل

قبله گه نماز دل 

نَفخه صور می شود

 

کاش که مال من شوی

عشق محال من شوی

غایت فال من شوی

فاصله نور می شود

 

شط تو را کرانه نیست

غیر لبت بهانه نیست

شیرینیِ  لبی مگر

این همه شور می شود

  


نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم مرداد 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

دم مزن از عاشقی خود عشق غوغا می کند

سر شکستن بهر چی این عشق بلوا می کند

 

صورت شرم و حیا گر رو نهد بر افتراء

آتش پنهانِ در دل را هویدا می کند

 

گر که بستی پای دل بر زورق نیلوفری

صبر بنما آسیه این طفل پیدا می کند

 

از مُثُل باید که آموزی مِثال عاشقی

گر نه این شوریده را این دیده شیدا می کند

 

از چه بگریزی ندانندت که هستی مست یار؟

عاقبت چشم خمار و اشک رسوا می کند

 

چونکه باد آرد نسیمی از سر زلف نگار

جامه اخضر به سر تا پای صحرا می کند

 

مرحبا بر صبر ایوب توای شیرین لقا

بین علی در عشق تو از قوره حلوا می کند

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم مرداد 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
 

روح من محتاج دیرینه است اینک می بریز

          جان من زندانی سینه است اینک می بریز

                     قلب من تابیده بر این سرخی رنگ شفق

                              روی او همرنگ آیینه است اینک می بریز


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
گل من گریه نکن

           که در آیینه اشک تو

                           غم من پیداست


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
امشب چه بی تابی دلم

گویی نمی خوابی دلم

تا بوق سگ بنشسته ای

در سینه می کاوی دلم

 

شاید نهانی دیده ای

اشکم که غلطان گشته بود

اسرار نا پیدای دل

از دیده پیدا گشته بود


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
 

بیچاره ام ز روی مه ات آبشار عشق

مجنون مستم از دو لبت می گسار عشق

 

جویای حال ما نشدی در گذار هجر

عمری به ره نشستم وچشم انتظار عشق

 

گردد اگر غبار رهت توتیای چشم

روشن شود دو دیده از آن گلعذار عشق

 

تاج پُر از ستاره ای ای نو بهار عمر

بر سر گذارمت چو رسم در کنار عشق

 

پیمانه ام مده تو دگر پیر می فروش

من عاشقم به بوسه از دو لب آبدار عشق

 

خواهد شدن بسر غم هجران روی دوست

نوشد علی شبی زمی خوشگوار عشق

                                                                     18/اردیبهشت/1376


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
ای کاش حقیقت رخ زیبای تو میدید

ای کاش بنفشه لب بیتای تو میدید

 

ای کاش شقایق ثمر داغ نمی گشت

تا چشم من آن خنده شیوای تو میدید

 

ای کاش شبی صاعقه این سینه شکافد

تا خلق از این سینه تمنای تو میدید

 

ای کاش سمند غزلم رام دلم بود

بر دشت تو آن سبزه ی گیرای تو میدید

 

ای کاش جنون عشق تو با هجر نمی کاشت

این روز من و هق هق شبهای تو میدید

 

ای کاش علی در تب چشمان  تو می مرد

تا هر شب جمعه قد و بالای تو میدید

                                                             11/اردیبهشت/1376


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
           

             اسیرعشق

 

اسیر عشق توام ای تب ترانه ی من

غلام روی توام ای رواق خانه ی من 

  

به شوخ چشم شرر بار تو قسم که شبی

رها نکرده مرا گریه ی شبانه ی من

 

بیا و چشم من ره نشین منور کن

قدم گذار بر این دشت بی کرانه ی من

 

من از زمان ازل بذر خاک راه توام

شراب عشق تو شد مایه ی جوانه ی من   

    

من از لبان تو یک آسمان شفق چیدم

بیا که روی تو شد لیلی زمانه ی من

 

چو قطره قطره خون مرا سر کشد عدو فراق

تو را رها نکنم عشق پر فسانه ی من

                                             ۲۲ / اردیبهشت ۱۳۷۶

      


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد

 عزیزم گوش کن 

 حرفی برایت دارم از

آوار اندوهی که در سینه نمی گنجید

و هر دم مشت می کوبید

بر نا کوبه ی چشمم

که تا شاید تواند تا ابد

باریدن آغازد

 

عزیزم گوش کن

حرفی برایت دارم از

گلهای نازی که برای عشقمان

دیروز

در گلدان دریا سینه ی

فردا

نشا کردیم

ونهری وصل اقیانوس نا آرام دل

تا پای زیبا ساقه های تُرد بردیم و

فرو بردیم دل در سنگلاخ بیشه ها

شاید که ناز آییم

 

عزیزم گوش کن

حرفی برایت دارم از انبوهی جنگل

برایت دارم از دشت پُر از سبزه

پُر از آواز و رقص بادبادکها

که در آیینه فردا هویدا بود ومن

با این همه در گوشه ای تنها

به نا خوشنودی دل

تکیه می بردم

 

عزیزم گوش کن

من با تو تا پایان فردا قصه ها دارم

که دور از غصه وخندانی پسته نخواهد بود

و این هر دو

به زیباییدن من بر تو و

تو بر من انجامد

من و تو

بوم ورنگ

بود بخش

نام تصویریم

که هریک بی وجود دیگری

نام دگر گیریم

 

عزیزم گوش کن

جهان

بی مهر تو بسیار دلگیر است 

توگویی آسمان

مانند یک سنگ گران

بر بال یک پروانه ای گیراست

 

عزیزم گوش کن

محتاج یک لحظه نگاهم من

 

عزیزم گوش کن

محتاج زیبا خنده های نابِ نابم من

۱۳۷۶/۲/۲۴


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 توسط عليرضا زارعي نژاد
    

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ